شبی که ماه کامل شد

یادداشت مهران راستی بر فیلم شبی که ماه کامل شد اثر نرگس آبیار

شبی که ماه کامل شد.  

در هنر تولیدِ آثاری با تمِ حقیقی از دشوارترین کارهاست، چرا که نسبت به آثاری که اساساً زائیده ذهن و فکرِ نویسنده اند بیشتر مورد هجمه و نقد قرار میگیرند. آنهم در داستانی اینچُنینی که ماجرایِ اصلیِ آن در زمانه ای بسیار نزدیک رخ داده و مخاطب با آن کاملاً آشِناست.

 

موضوعِ گفته شده از مهم ترین چالشهایِ ساختِ فیلمی با موضوعِ گروهکِ تروریستیِ جندا… است و شاید به همین دلیل بود که تاقبل از آبیار؛ این فیلمساز شجاع، جوان و مستعد هیچ فیلمسازی جرأت ورود به این عرصه را نداشت تا قصّۀ گروهک جندالشّیطان را بر پردۀ نقره ای بنشاند.

نقد فیلم شبی که ماه کامل شد

   امّا قصّه، آغازش نه از سردرستۀ گروه عبدالمالک است و نه از ریشه های به اصطلاح مکتبی و یا سیاسی آن؛ بلکه از شروعی عاشقانه و رمانتیک و البته تا حدّی حقیقی برخوردارست.

انتخابِ این آغاز، هنرمندانه و در عین حال منطقیست چرا که سرمنشأ عقیدتیِ و سیاسیِ تکفیریون که القائدۀ غربی عربی و افکارِ ابن تیمیّه باشد؛ برایِ عمدۀ مخاطبین واضح بوده و پرداختنِ به آن، آنهم در فیلمی با این ریتمِ سریع علاوه بر خستگی مخاطب میتوانست فرم را هم تحت شعاع قرار داده و انتقاِل حسّ موردِ نظرِ خانمِ آبیار را دچارِ مشکل کند. مطلبِ مهمتر دربارۀ این انتخاب در سکانسِ آغازین، به ایده آل هنر وحیانی و دینی بر میگردد که همان تبدیلِ وحی به عقل، عقل به حس و نهایتاً انتقال حس باشد.

و چه ابزاری زیباتر از عشق، ولو زمینی برای ایجاد این ارتباط و اتّصال؟ همان عشقِ پاکی که ضدّیتِ با آن تبدیلِ آرامِ پاراگونیا (عبدالحمید شروع قصّه) به آنتی گونیا را در پی دارد. لعبتی که اگر از دست رود نظم به فاشیسمِ خشن و توّهمِ دینداری به افراط و تفریط بدل میشود.

نقد فیلم شبی که ماه کامل شد

امّا درموردِ عبدالحمید، پاراگونیسمی که به آنتی گونیسم تبدیل میشود؛ عبدالحمیدی که حتّی به درّنده ترین و هراس آورترین جانورانِ صحرا(گاندو تمساح بومی بلوچستان) نیز ترّحم می ورزید. در آخر حتّی به عشق، همسر و مادرِ فرزندانِ معصومِ خود نیز رحم نمی کند.

نقد فیلم شبی که ماه کامل شد

«شبی که ماه کامل شد»، با وجودِ خشونتِ طبیعی و اجتناب ناپذیرش از مهربانی و صفایِ قومِ بلوچ نیز می گوید و با استفاده ازکارکردِ نمادینِ زن به عنوان عقیده، سرزمین و یا قومیّت و ملیّت این ویژگی هایِ فرهنگیِ قومِ بلوچ را بازگو میکند.

کاراکترِ مادر که در آغاز با ظاهری عبوس و خشن در مجلسِ خواستگاری ظاهر میشود؛ این سوءِ تفاهم را برایِ بیننده ایجاد میکند که مادرِ ریگی واقعاً شخصیّتی اینچُنینی دارد تا در پارت دوّم دقیقاً عکس این تصوّر به نمایش درآید و هم لذّت کشف را به مخاطب منتقل کند و هم با زبانی سمبلیک خصوصّیات ِگفته شده دربارۀ این قومیّتِ مظلوم را بازگو کند. نمایش و بروزِ این ویژگی ها با سکانسِ فراری دادنِ نا موفّقِ فائزهِ توسّطِ دایی و مادر خانوادۀ بلوچ به اوج خود میرسد.

برخی منتقدین در نقدِ کاراکترِ این پیرمردِ بلوچ گفته اند که «چر ا از کُنشمندی لازم برخوردار نبوده؟»! حال آنکه اگر از کُنشمندیِ لازم برخوردار بود که میتوانست حدّاقل جلویِ بخشی از جنایاتِ خواهرزادۀ ناخلف را بگیرد و ماجرا به شکلی دیگر رقم میخورد!

نظرات بسته شده است.